نشونه
شب قدر امسال...همین چند وقت پیش ،گرفته و با حال خراب نشسته بودم درد و دل میکردم...درمونده بودم، نمیدونستم باید چیکار کنم که درست باشه...اون موقع هنوز خبری از نشونه ها نبود...
هزار جور فکر تو سرم بود که نمیدونستم کدومشون رو باید عملی کنم، و اصلا عملی میشد؟!
من کاری رو که باید؛ انجام داده بودم و از اون به بعدش دیگه هیچی دست من نبود...و همیناست که تشویش میندازه تو دل آدم ... تشویش انتخاب مسیر هایی که از صحت هیچ کدوم اطمینان نداری و باید ریسک کنی...
و تو برای این ریسک نیاز به یه دل قوی و یه همراه محکم داری..
همراهی که قوی تر از تو باشه، پشتت بایسته و تو اطمینان کامل داشته باشی از جا خالی ندادنش...
توکل !
و در عرض یک هفته اوضاع جوری تغییر کرد که اضافی ها خود به خود محو شدن و من موندم و یه راهی که بلیطشم برام رزرو شده بود!
من دیگه چی دارم برای گفتن؟
وقتی صبح اول تابستون! بعد از بیداری،میای تلگرام رو باز میکنی و اول پیام دوست جان رو میخونی که یه آگهی رو از گروه توانبخشی برات فوروارد کرده! (آخه دوست انقدر با معرفت؟)
زنگ میزنی...هماهنگ میکنی...
هفته بعد ، همین که گوشی رو برمیداری که زنگ بزنی برای رزرو بلیط،زنگ میزنن میگن صبح فردا بیا برای قرار حضوری...
عاطی هم زنگ میزنه میگه شمالم،داری بلیط میگیری دو تا بگیر با هم بریم...
میریم دیار دور...صبح میرم بیمارستان مذکور...شرایطشون خوبه نسبتا..برای شروع عالیه!قرار میشه بهشون خبر بدم...دو سه روز بعد مشغول به کار میشم!
ریحانه همون روزای اول، یه بار که تازه از شیفت برگشته بود ، با تحکم میگه بدو لباس بپوش بریم بیمارستان ما ،کاردرمان میخوان...
میرم بیمارستان ریحانه اینا و با استقبال گرم رئیس بخش مواجه میشم ؛ فرم هم پرمیکنم و میدم کارگزینی...تا اینکه چند روز پیش زنگ زدن که شنبه مدارکم رو ببرم،گفت درمورد شیفت کاری و حقوق هم صحبت میکنیم.. (که اگر شیفت عصر بخوان اینجا هم اوکی میشه)
خونه ای که از قبل آماده بود...
هم خونه ای با دوست جان و تحقق پیدا کردن رویای نوجوانی در خصوص پیش بینی همچین موقعیتی!(با هم، دور از خانواده، زندگی مستقل.....)
نشونه ها واضحه...مامان هم چند روز پیش داشت از همین نشونه ها حرف میزد و میگفت می بینی خدا چقدر قشنگ همه چیزو رو به راه میکنه؟
خدایا
خدایا
خدایا
دلم قرصه پشتمی...
میشه عاشق همچین خدایی نبود؟!