سفری که قرار بود سه روزه باشه؛به درازا کشید و منو تو این دیار مستقر کرد...

همه چیز خود به خود جور شد...فعلا تو یکی از بیمارستان ها مشغول شدم..سه شنبه اولین روز کاری خواهدبود به امید خدا!

هم خونه ی دوست جان شدم...4نفریم در اصل..ولی دوتای دیگه پرستارن و با حساب شیفت ها و اضافه کاری ها معمولا خونه نیستن...

روزای به شدت خنده داری داره سپری میشه و منو دوست جان به سرخوشی روزهای دبیرستان رسیدیم...تا الان که یک هفته گذشته فقط دو بار حرف جدی زدیم باهم!بقیه ش به شوخی و مسخره بازی گذشته...

کلی ماجرای خنده دار و اتفاقات غیر منتظره پیش اومده که ان شاالله سر فرصت قابل پخش هاش رو مینویسم!

....دوستِ دوست جان منو که دید گفت این چند روز که شما اومدین عاطی خیلی روحیه ش بهتر شده ...گفت عاطی خیلی خوشبخته که دوستی مثل شما داره...میگفت از اون دوستایی هستین که تو بدترین شرایط میتونین حال آدمو خوب کنین...

نمیدونم...

ایشون میگفتن...

ولی باید اینو در نظر گرفت که همه چیز اولاش خوبه!

با دوست چندین و چند ساله م هستم ...همین اجتماع دوست ها رو دارم حفظ میکتم..با همین فاصله...

امشب قبل از اینکه زهرا بهم  پیام بده ؛دوستی پیام داد

میدونستم آماده ست که حرفاش رو  شروع کنه...

چیزی ازش نپرسیدم..

نپرسیدم چه اتفاقی افتاده...

فقط آرزوی موفقیت کردم و مکالمه رو پایان دادم...

....

شیوه ی زندگیِ "به درک" رو فعلا پیش گرفتم ...

خدا هست

عزیزام رو سپردم به خودش

منم هستم...

خدایا....خدایا...خدایا....