پنج شنبه از دیار دور راهی خوابگاه شدم...شنبه یه امتحان داشتم که به خیر و خوشی تموم شد...

این دو روز تمام تلاشمون رو کردیم که از تمام لحظه ها نهایت استفاده رو ببریم...استفاده از کوچکترین فرصت ها برای با هم بودن... 

شنبه اما بعد از امتحان مراسم فارغ التحصیلی بود و عکس و خنده و ... :

زیر نور آفتاب و تو گرمای وحشتناک ظهر با لباس زورو! از این سوی دانشگاه به آن سوی دانشگاه ! عرق ریزان...عصبی از گرما...گرفتن عکس های دسته جمعی...پرتاب کلاه ها به بالا برای ثبت عکس و خراب شدن عکس و پرتاب دوباره و دوباره و دوباره...و هر بار پرتاب شدن یکی از کلاه ها به دورترین نقطه ی ممکن!که هر بار آقای شین در به در دنبال کلاه میگشت و میگفت آقا به خداااااااا من نزدیک خودم پرتاب میکنم ،اون کلاه دوره مال من نیست!

که بعد تو فیلم مشخص شد بنده خدا راست میگفته و یکی دیگه از آقایون با شیطنت تمام کلاهش رو دور پرت میکرده!

بعد از عکس برای خداحافظی رفتیم اتاق استاد...خوشحال شد ...گفت بهترین دوره بودین!گفت سال بالایی هاتون که رفتن بی خبر بدون اینکه بیان خداحافظی...کلی تشکر کرد..آرزوهای خوب و دعای خیر...کلی صحبت و تجدید خاطرات..و در پایان در حالی که اشک نشسته بود به چشمای استاد خداحافظی کردیم و برگشتیم...

خداحافظی از همکلاسی ها هم که فبها...فقط مزه پروندیم تا مبادا بغض کسی بشکنه...

فرداش هم مامان اینا اومدن دنبالم،قبل از حرکت، رفتم اتاق بچه ها ...

بی خیال بودم...تا اینکه تو بغل رفیق دیدم شونه هاش میلرزه،سرش رو که گذاشت رو شونه م و صدای هق هقش بلند شد بغض منم ترکید..حالا گریه نکن کی گریه بکن!

این وسط هی فاطی و سپیده شوخی میکردن...تا در نهایت گریه مون به خنده تبدیل شد...

با دلی آکنده از غم و کوله باری از خاطرات راهی شدیم...

بابا همین که  خوابگاه رو رد کرد و میدون رو دور زد ،عمیقا درک کردم که واقعا تموم شده...و سرانجام باز هم جویبار اشک روی صورتم...مامان و بابا هی سعی کردن آرومم کنن...گفتن بازم می بینین همدیگه رو ، باز دور هم جمع میشین...

می بینیم و شاید ارتباطمون قطع نشه،ولی هیچ وقت این لحظه های خوابگاه،این تلخ و شیرینی های دانشگاه و کلاس و کارورزی تکرار نمیشه...

 

خدایا به سلامت دارشان...