دیشب در جست و جوی یک عکس خاص بین عکس های دانشگاه بودم که باعث شد هی بقیه عکسا رو ببینم و دلتنگ و دلتنگ تر بشم...

عاطی پیشم بود..ولی هر کسی جای خودش!..بگذریم...

اوضاع کاری خوبه خداروشکر...یه کم سخت میگذره ولی اولاشه.

این چند وقت هم هر روزش پر از خاطره و اتفاقات جالب بود...

مراجعینی که هر کدوم هذیان های خاص خودشون رو داشتن 

دخترکی که به من سوء ظن داشت و چند روزی طول کشید تا بتونم اعتمادش رو جلب کنم...

بیمار شوخ طبع اسکیزوفرن که میگفت عاشق شوهر همسایه شونه! شیطنت ها و بذله گویی هاش که کل مریضا و پرسنل رو میخندونه...

خانمایی که  موقع گفتن داستان زندگیشون میزدن زیر گریه و من مدام باید خودمو کنترل میکردم که مبادا دستمال بردارم و پا به پاشون اشک بریزم!!!زندگی های سخت و وحشتناکی که حتی تصورش هم دردناکه!

و دوستی با خانم شریفی جان! روانشناس بخش...نمونه ی بارز الگویی که همیشه برای شخصیت تکامل یافته ی خودم تصور میکردم !

روزی که نشستیم از یه سری بدبینی ها و تفکراتمون حرف زدیم و یه ساعت بعد مراجعی اومد که یه سند معتبر برای تمام حرفامون به حساب میومد!

.....

نمیدونم ، حس میکنم وجود خانم شریفی هم جزء یکی از همون نشونه هاست....

تموم هدفایی که تو ذهنم دارم رو بهشون رسیده! حضورش، حرفاش ، رفتارش، مدام بهم انرژی میده...

حرفایی رو میگه که واقعا تشنه ی شنیدنشونم....هدفام رو ناخودآگاه مدام بهم یادآوری میکنه...

انگار یکی از همون آدماییه که تو سربالایی این قله کنارمه...

 

 

و در جست و جوی راه یافتن به کهریزکم....

ببینیم خدا چی میخواد...

 

بی ربط نوشت:خبر رسید در دیار عزیزمان،میزند باران به شیشه....

خدایا..ممنون