جمعه تقریبا اسباب کشی کردم و با همراهی خانواده راهی دیار دور شدم...

لپ تاپ جان به آغوش گرممان برگشت!کتاب ها و خودکار ها و سررسید ها و ...

زندگی رسمی خودم رو ت این خونه آغاز کردم به امید خدا!

 

بیمارستان قبلی رو عوض کردم و تو این بیمارستان نزدیک خونه مشغول شدم..بخش روان!!!

دنبال یه کلینیک هم هستم تا ساعات عصرم رو پر کنم.

این مدت دنبال فرصت بودم که بمونم یه کم به برنامه ها برسم که تو این مدت از دستم در رفته بود...راستش فکر میکردم برنامه ی خاصی برای روزهای بیکاریم ندارم...ولی کاملا در اشتباه بودم!تو همین یک هفته و نیمی که دور از وسایل شخصیم بودم، تازه پی بردم چقدر به همون چند خط نوشتن و خوندن و طراحی وابسته م....

عصر دوست جان اصرار داشت که باهاشون برم بیرون...نگران تنها موندن من هم بود!میگم بابا من از خدامه تنها باشم...

خلاصه انقدر قسم و آیه آوردم تا بالاخره رفت...

تازه رفته بودم سراغ سر رسید و داشتم مینوشتم که ریحان از بیمارستان رسید!

مگه شیفت شب نداشتی؟

نه! فردا دارم....

دختر مهربون و خونگرم و پر تلاش و بسیار رک!و بسیـــــــــــــــــــــــــار با معرفت!

کمی تا قسمتی دور از شخصیت هایی که تا الان میشناختم! میشه گفت شخصیت جدیدیه ولی قابل پیش بینی!

تقریبا هیچ نقطه اشتراکی باهاش ندارم...ولی به راحتی میشه باهاش زندگی کرد...

با دوست جان های دانشجویی هم به لطف تکنولوژی در راتباطیم و قلبمان میتپد برای هم...

خانواده هم سلام میرسانند..

ملالی نیست جز خواب...