و ما دیروز اومدیم!

خبر اینکه خوابگاه عوض نشدالکی این همه وسیله رو جمع کردیم بردیم و آوردیم

کوثر جان هم که مزدوج شدن(البته خبرش چند هفته پیش به دستمون رسید)دیشب کلی سر به سرش گذاشتیم..کوچکترین عضو اتاق! من و سروناز بزرگتریم!گفتن خجالت نمیکشین شما دونفر؟!نصفتونه پریده حالا شما هی عشوه خرکی بیاین!(آقا نصفمون نیست واقعا!متولد76ه)

بعد اومد عکسای سر عقدشو نشون بده...(منو سروناز کنارش نشسته بودیم..باز ما دوتا خوردیم به هم) عکس عاقد رو نشون داد فکر کردم داماده!تو گوش سروناز با ناراحتی میگم وای چقدر سنش بالاست!سرونازمن

عکس سفره عقدشو دیدیم گفتیم :عههههههه بچه ها ازیناااااااا!من از بچگی آرزو داشتم رو سرم قند بسابن..حست چی بود اون لحظه؟عسل!عسل خورونتون رو بیار ببینیم!یه دستی بکش رو سرمون!حلقه ت کو؟بده بندازیم دستمون بلکه واشد این بخت رمز موفقیتت چی بود کوثر؟!به ماهم یاد بده دیگه نامرد !تنها تنها؟!

حالا کلی چرت و پرت دیگه هم گفتیم که فقط دلمون رو گرفته بودیم و رو زمین غلت میزدیم...نرجس هم بنده خدا دماغشو عمل کرده هی لپاشو نگه میداشت میگفت خدا لعنتتون نکنه! بخیه هام

بعد هم فهمیدیم آقا داماد پسر عمه شون هستن!

و همگان به این نتیجه رسیدیم  هرچی میکشیم از بی عمگی ماست!

من موندم این حجم از مسخرگی رو از کجا میاریم بعضی وقتا؟!

...

خلاصه که اینگونه دیشب ما گذشت ...

...

امروز هم دیدم بنده لگن حموم و جاصابونی و جای تاید و دمپایی نرجس و کتونی های حدیث رو جا گذاشتم خونه!یعنی همه شون تو یه کارتن بودن که اصلا اونو ندیدم و یادم رفت...مامان هم همه رو داره پست میکنه.

 

فعلا همین...