خب طبق چیزی که تو پست قبلی نوشتم ، منتظر مهمان بودیم.قرار بود سه شنبه بیان که افتاد چهارشنبه.

چهارشنبه ساعت حدود 2ظهر،مهمانان از تبریز تشریف فرما شدن و بههههه سلاااااااااام چطورین؟خوش آمدین و ...

تازه نشسته بودن زیر باد کولر و میگفتن آخیـــــــــش ... که یهو برق رفت!

این بندگان خدا هم نشسته ننشسته گفتن غذا رو برداریم بریم بیرون یه جای خنک تو کوهی دشتی...

اینگونه شد که ما گوشت و سیخ و برنج رو برداشتیم و یا علی سمت ارتفاعات!

عصر هم اومدیم پایین رفتیم دریا!تا ساعت 8شب تو آب بودیم!بعد هم غذای ناهار هنوز مونده بود همون لب دریا نشستیم شام رو هم میل کردیم و خسته و کوفته اومدیم خونه.

مهمانان تو اتاق پدر و مادر خسبیدن!پدر و مادر هم تو اتاق اینجانب!البته فقطمامان تو اتاق من خوابید.بابا تو هال موند.

دوباره صبح فرداش وسیله جمع کردیم و راه افتادیم تو جاده و سمت یه ارتفاعات دیگه و ییلاقات خوش آب و هوا ...تو مسیر کلی سرمون رو از شیشه بیرون بردیم و جیغ جیغ زنان آرامش کوه رو بهم ریختیم...

ناهار باز هم کباب داشتیم.

بعد از ناهار دیگه هوا سرد شده بود و مه گرفته بود همه جا رو و مجبور شدیم به خاطر ترس مهمان گرامی از رانندگی در مه!برگردیم پایین...

در جایی باحال!بستنی هم میل کردیم و واستادیم عکس بگیریم،با دوخواهر مشغول ژست گرفتن بودیم و سلفی می انداختیم که یک هو در یک حرکت ناگهانی دست  یکی از خواهران خورد به دست من و فاجعه ای رخ داد که نباید رخ میداد....شاپالاق!گوشی بنده افتاد رو آسفالت خیابون!

چند ثانیه مکث

خم شدم برداشتم

به صفحه ش نگاه کردم

گلسش خورد شده!

خب دیگه فقط گلسه....ای وای!نه...ال سی دیش هم شکسته که!

ولی خداروشکر کار میکرد و تاچش سالم بود...

تا برسیم خونه همینجوری بودم:

شام هم هی اینا گفتن توروخدا یه املت درست کن فقط و همه سیریم و چیز دیگه ای نمیخواد و ...که مامان بر خلاف میل باطنیش و با کلی خجالت یه املت و مقداری هم کتلت درست کرد و نشستیم به خوردن...

امروز صبح هم مهمانان بعد از رفتن به کارخانه ی شالیکوبی و خرید چند کیلو برنج،بدرود گفته و منزل مارا ترک نمودند...

 

اما

صبر کنید

خبر آمد

خبر آمد فردا سری سوم مهمانان تشریف فرما میشوند...

آماشالاااااااا....بزن اون کف قشنگه رووووووو.....

 

پ ن1:تو این چند روز نه تونستم برم باشگاه و نه کلینیک

پ ن2:این خانواده از دوستان خیلی قدیمی ما در دیار غربت بودند...حدود6سال همسایه بودیم و دخترشون همسن منه و همبازی بچگی های هم بودیم و خیلی باهم راحت و صمیمی هستیم.تو این دوروز هم تمام تلاش خودشونو میکردن که سختی مهمان نوازی رو از رو دوشمون کم کنن...تمام این بیرون رفتنا و نوع غذا که همین بسه و برنج نمیخواد بپزی و با نون کافیه و یه املت بسه و...همه به اصرار و پیشنهاد خودشون بود.و از همین جهت هم مامان ما یه کم معذب و خجالت زده هستن که نمیذاشت من یه قیمه ای،باقلاقاتوقی؛مرغ ترشی چیزی درستت کنم و....

پ ن3:گوشیم