تصور کنین یه دوست صمیمی دارین که هم اتاق و هم کلاسی هم هستین، در این صورت کلی لحظه ها و خاطره های مشترک براتون پیش اومده!

اونوقت این دوست شما در حضور خودتون تمام این خاطره ها رو برای هر آدم جدیدی که میبینه تعریف میکنه! و شما برای هزار و چندمین بار باز هم اونا رو میشنوین!یه کم زجر آوره!

بگذریم...

اون یکی دوست جان صبح اشاره میکنه که:آخییییش تو این سه شب که کات کردم چقدر شبا راحت میخوابم!!!!!

چشم غره های اینجانب رو در نظر بگیرین!و بعد خنده ی دوست جان! 

تمام این سه شب بنده تا دو و نیم صبح شنونده ی حرف ها و درد و دل های ایشون بودمخب معلومه دیگه وقتی حرفاتو میریزی بیرون خودت آروم میشی و من پریشون!والاشما کات میکنین شب بیداریاش رو ما باید بچشیم! (حالا نه اینکه من شبا زود میخوابم! ولی به هر حال نیمه شب یه تایمیه که صرفا باید واس خودت باشه!)

 

گاهی فکر میکنم خدا اول قصد داشته منو فقط یه جفت گوش خلق کنه!گفته بذار براش دست و پا هم بذارم!

خب البته ناراحت هم نیستم زیاد...همینکه میبینم دوستم حالش خوب میشه برام کافیه...با وجود تمام توپیدن ها و تخریب هایی که از جانب بنده صورت میگیرهو اونم در جواب همه حرفام میگه:آفرین دقیقا همینه که گفتی!

 

پ ن:خدایا حال اینا خوب باشه