گرچه طلسم مردگی مونو

با زندگی باطل نمی کردیم

ما رو تو کوچه می زدن،اما

دستای هم رو ول نمی کردیم

مثل دوتا سیاره ی خالی

افتادیم از هفت آسمون هر بار

سیلی زدن تو گوشمون هر روز

چاقو زدن تو سینه مون هر بار

پرپر زدیم و تازه دونستیم

هیچکی سقوطت رو نمی بینه

ما زندگی کردیم و فهمیدیم

که زندگی یه خواب سنگینه!