فرض کنید ساعت 3 بعد از ظهر ، تو کلاس انقلاب اسلامی نشستین، در حالی که سرتونو برای تایید حرفای استاد تکون میدین ؛ دارین به این فکر میکنین که کاش برنامه ی جنگل آخر هفته کنسل بشه!و در همون لحظه یهو استاد صدات میکنه تا به سوالش جواب بدی!

خوب این وضعیت رو درک کردین؟الان دقیقا تو همچین وضعیت غریبی قرار دارم!

نمیدونم ...

دو تا از کلینیکا شکر خدا ردیف شد و دو روزی رو تا حالا رفتم و اومدم(البته بگم مهتاب هم روز دوم اضافه شد!)همه چیز میزونه...فقط گرمای هوا بدجور موقع رفت و آمد اذیت میکنه...

کاردرمان اول که تو بخش جسمی کار میکنه تاکید داشت روی کینزیولوژی و نوروآناتومی تمرکز بیشتری داشته باشم

کاردرمان دوم هم که مربوط به بخش ذهنی بود تاکیدش روی activity analysis و DSM بود....

و من هی غرق میشم تو دنیای کاردرمانی و این مسیر پر از فراز و فرود...

و اینکه جواب آزمایش رو میبرم پیش پزشک و باز هم تاکید میکنه روی نامیزون بودن هورمون ها...و باز هم یه دوره ی چهار ماهه ی دیگه در نظر میگیره با مصرف قرص و تاکید میکنه:سعی کن تو این مدت آرامش داشته باشی و ورزش و خواب منظم رو هم فراموش نکن تا بعدش ببینیم وضعیتت چجوری میشه!

 

و من فکر میکنم بعدش بازم وضعیت همینه.

که مشکلات جسمی بشر همه ش مربوط شده به روح و روان خسته!که بخشی از همین رشته ی تحصیلی هم مربوط میشه به درمان این روح و روان!اونوقت خودم....

مخلص کلام: تناقض تو زندگی موج میزنه!مسیر پر اضطرابی که توش قرار دارم با همه ی دوندگی ها و نگرانی هایی که فکر کردن بهشون طبیعیه ولی با وجود اینها باید مدام تکرار کنم بی خیال و خودمو به آرامش دعوت کنم...

 

موزیک نسبتا شاد«مریض» سینا خان حجازی که هم اکنون دوست جان فرستادن؛ برای شروع بی خیالی توصیه میشود!