گاهی همه کار و زندگیش رو ول میکنه و میشینه جلو پام،هی دستامو میگیره و با بغض زل میزنه تو چشمام و میگه:چرا نمیخوای  قبول کنی که نمیشه؟!

نمیخوام به حرفاش گوش بدم...نمیخوام نگاهش کنم...میدونم میخواد فکرای خودشو بندازه تو سرم،میدونم میخواد که ببازم...میخواد کم بیارم...میخواد بزنم زیر همه چیز و بگم به درک!نمیشه دیگه خودمو بکشم؟!

میخواد پشت پا بزنم به همه چیز!

اگر بهش توجه کنم رویاهامو ازم میگیره...به همه شون میخنده و میگه:بروووو مال این حرفا نیستی آخه!

نمیخوام تحت تاثیر حرفاش باشم...میخوام ولم کنه و بره ...میخوام دست از سرم برداره..میخوام به فکرام سامون بدم و نمیذاره...میخوام برسم به چیزی که میخوام و نمیذاره...درست روی سربالایی مسیرم، میتونم قله رو ببینم...به اندازه کافی خسته هستم و درست همینجا داره فشاراش رو بیشتر میکنه...داره خسته ترم میکنه...انرژیم داره تحلیل میره

ولی چند روز پیش که باز نشسته بود و سعی داشت فکرای مزخرفش رو بهم تلقین کنه پا شدم رفتم باشگاه...

تمرین کیسه بود...بهاره میگفت مشت ، روپا...مشت ، روپا....

و من هی ضربه زدم..هی دقیق تر ضربه زدم...هی نفسم بیشتر گرفت.....هی میدیدمش گوشه سالن نشسته و با وحشت زل زده بهم و هی داره آب میره....و من هی آروم تر میشم!

انگار فهمیدم چجوری باید باهاش رفتار کنم...

دیر یا زود بالاخره نابودش میکنم این باران منفی باف درونمو!

 

پ ن:دوباره آسمانِ دیل پورا بو...