امروز باز اتاق شلوغ شد...

حوصله ی حرفای مسخره شونو نداشتم...

از سر و صدای زیاد داشتم عصبی میشدم...مثل همیشه به هندزفری و موزیک پناه بردم.

 

با اینکه دوستامن

با اینکه تو مرام و معرفت برام سنگ تموم گذاشتن

ولی واقعا من آدم تنها بودنم...

هرچقدرم بگم و بخندم..آخرش باز فقط خزیدن تو تنهاییم میتونه آرامش بر باد رفته رو بهم برگردونه...

 

این ترمم تموم بشه خدا ... هرچند تهش تا مدت ها دلتنگ همه میشم...ولی در حال حاضر نمیکشم!

به این نتیجه رسیدم بنده غلط بکنم امسال واسه ارشد بخونم...کی حوصله داره دوباره بره تو شلوغی؟!اونم کجا؟!تهران!..البته ذکر کنم اگر بشه!

با خودم دو دوتا چهارتا کردم دیدم الان تا جوونم باید به اون علایق فرعیم برسم...حداقل تو یک سال آینده یه کم به روحیه ی هنرپسندم حال بدم!

بعدش ان شاالله ارشد...خدا بزرگه...

 

و

واقعا چرا تا نیش ما واسه خنده باز میشه بعضیا هوا برشون میداره؟

هنوز 6 ماه نمیشه مجبور شدم یکیو بلاک کنم...

سال آخری همه گرگ !

هی با احترام برخورد میکنم خیال میکنن من دارم ناز میام...بشین بابا!حرمت همگروهی بودنو دارم حفظ میکنم،کِی متوجه میشی؟!

پاهامو صد و هشتاد باز کردم دارم واسه بچه تکنیک میرم،رو به روی من نشسته نگاه هم برنمیداره!

خو لامصب ببند اون چشمو...

ببین میتونی ترم آخری گند بزنی به هرچی نون و نمک و اعصاب!

اولا میومدم با روی خوش برخوردمیکردم میگفتم بنده خدا گناه که نکرده!من عادی باهاش حرف بزنم بذار بفهمه همه چیز مثل قبله و مثلا من چیزی به روی خودم نمیارم که ایشون معذب بشه ...

دیدم نه دیگه! جنبه ندارن کلا!

 

هرچند دوست جان دهن بنده رو مورد عنایت خودشون قرار دادن که : خاک بر سر بی لیاقتم!

ولی خب...

چه کنم؟

نمیخوام کسی کار به کارم داشته باشه..همونطور که من کار به کار کسی ندارم...

 

خدایا ببخشید..ولی اگر دلت خواست منو از دست بنده هات نجات بده!مشکلی ندارم باور کن