چقدر یاد گرفته ایم خودمان را بزنیم به آن راه...

مدام از مسائلی که حل کردنش برایمان کمی دشوار بوده شانه خالی کرده ایم و سعی کردیم صورت مسئله را پاک کنیم .

نخواستیم درگیر شویم.

جایی را ساخته ایم و اسمش را گذاشته ایم کوچه علی چپ و تا سر بقیه را دور می بینیم خودمان را می چپانیم در آن و وانمود میکنیم از چیزی خبر نداریم و اوضاع خوب است...

اما گاهی..لحظه هایی فرا می رسد که دیگر پناه بردن به آن کوچه هم کارساز نیست...

آن موقع هاست که هی خودمان را میخوریم و کاسه ی چه کنم دست می گیریم و می گردیم دنبال چاره...

و در نهایت باز هم خودمان را به زور جا می کنیم در همان پاتوق همیشگی ! اما این بار با دلی غمگین و خاطری تاسیان...اما این بار مدام سوت می زنیم تا مبادا فکرمان به سمتی که نباید، منحرف شود...