از حرف پرم گوش برایم بفرست...
دختر شاد و خنده رویی رو میشناسم که ته خنده هاش یه غم غریبی نهفته ست...
میخواد خودشو بی خیال نشون بده ولی هربار شکست میخوره...
نمیدونم شایدم تونسته بقیه رو به این باور برسونه که بی خیاله!
میخواد مثل بقیه باشه...ولی نمیتونه...
آخه آدمی که همه ی باوراش مرده باشن چطور میتونه مثل بقیه باشه؟
دنیاش پر شده از شک و تردید...شاید به نوعی پارانوئید دچاره...
اما دلش میخواد دنیا رو تغییر بده....
دلش میخواد جماعت یجور دیگه زندگی کنن...
دلش میخواد یه رنگ سفید برداره و بریزه رو همه دنیا...
ولی فقط دلش میخواد...
بعضیا بهش میگن بلندپرواز...آخه بالش کجا بود که پروازی هم باشه!
نگرانم برای این دختر
نگرانم برای این باران
....
نتونستم حتی حرفامو تو خونه ی خودم؛اینجا،بگم!
خدایا میشه آرومم کنی؟!
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 2:31 توسط وارش(همان باران سابق)
|