وای از این حس شیرین...
دیشب از بس پاییز جان حال خراب خودشو بهم داده بود نمیتونستم چشم رو هم بذارم...یه تعارفم نمیشه زد!والا ب خدا...
خلاصه که صبح با یک حال داغون و رو به موتی رفتم مرکز سلامت دانشجویان!
هرچی میگم خانم دکتر آمپول بنویس قال قضیه رو بکن..میگه نه،نیاز نیست،با آنتی بیوتیک حل میشه!
(نه به اون بچگیامون که تا تقی به توقی میخورد آمپول مینوشتن و گریه زاری های ماهم اثری تو تصمیم دکتر نداشت،نه به الان !)
بعدش میگم دکتر جان یه گواهی بنویس من فردا نرم کارورزی،میگه نه!نیازی نیست!
خب آدمِ.....(لعنت بر شیطون)خودت میگی فقط استراحت کن!...خب گواهی بنویس من استراحت کنم دیگه...ای بابا....
بگذریم...
نشستم چای خوردم،شعر گفتم،شاملو خواندم..اگر منظورت اینها بود،خوبم؛بهترم یعنی....
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ ساعت 19:27 توسط وارش(همان باران سابق)
|