شاید یجور دیوونگی باشه..ولی من عاشق این حالت از سرماخوردگی ام

همین که صورتت داغه و چشمات تبداره...هی اشک میفته تو چشمت...برای گرم نگه داشتن خودت ،تو اتاق جوراب  و سویی شرت و کلاه و... میپوشی.

این سرمایی که به جونم میفته رو دوست دارم.این حالتی رو که اصلا دوست نداری از تختت بیای پایین..این حالتی که هی دمنوش میبندن بهت...

یکی از ترانه های امیر عظیمی هم پلی میشود...(سریع پیر شدم آنچنان که آینه نیز...شکسته در دل خود صورت جوان مرا..به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه..خدا گرفت به دست تو امتحان مرا...)

خلاصه که در عین سرماخوردگی،یک حال خوشی دارم که نگو و نپرس...

 

سال بلوا میچسبه... و یک لیوان چای داغ!