حوصله ی شرح قصه نیست...
مثل خمیر پاتی که هرچی میکشی پاره نمیشه...
این روزا برای همه مون داره سخت میگذره.
از یه طرف فشار جسمی ناشی از ازدحام مراجعین کلینیک و بیگاری کشیدن از ما، که در پایان کار، با تنی خیس از عرق و خستگی و گاها آسیب هایی جزئی! برمیگردیم خوابگاه...
از طرف دیگه چشم انتظاری و شمردن روزها برای تموم شدن این 3هفته ی باقیمونده...
از طرف دیگه موندن بین دوراهی ها و سه راهی ها..
بعضیا هم که استرس کنکور دارن که دیگه فبها...
تو این روزا فقط اردوی نمایشگاه کتاب و مراسم شب شعر دانشگاه علوم کشاورزی تونست یه کم حالم رو بهتر کنه...
شب شعری که شاعران گرانقدری مثل سعید بیابانکی و عبدالجبار کاکایی هم دعوت بودن و مارو مهمون شعرای قشنگشون کردن و شب خاطره انگیزی رو برامون رقم زدن...
حال خودم!
خسته م
مثل خیلی وقتای دیگه
خستگی روحی و حس دویدن سمت ناکجا...
پایان راه ناپیداست...
همه ش میگم خدایا نکنه برسم رو نوک قله و ببینم پایین این کوه بلند نه قایقی هست و نه دریایی...
نکنه به سقوط رضایت بدم!
خدایا حواست هست دیگه؟!