حواسش هست دیگه!
با حساب وقت گذرونی های الکی...بالاخره ساعت 4ونیم صبح با هزار زور و زحمت نوشتم ؛البته اصلا راضی نبودم و نیاز به آنالیز بیشتر داشت...خوابم میومد و دیگه هم ذهنم یاری نمیکرد...
قیدشو زدم و گفتم خدایا خودت نذار ضایع بشم پیش این استاد ریزبین...
ساعت7بود،با آلارم گوشی نیمه هشیار شده بودم...تو عالم خواب متوجه شدم دوست جان دم در داره با یکی حرف میزنه و اون طرف مقابل هم میگه کلینیک امروز تعطیله زنگ بزن مریضاتو کنسل کن...
تو دلم گفتم خوش به حال حدیث!امروز میخوابه!
که حدیث اومد بالا سرمو گفت:مهتاب میگه استاد پیام داده کلینیک شما تعطیله،مریضاتو کنسل کن!
من!
منِ خواب آلو!
یهو پریدم و در حالی که دستای مشت شده م کنار صورتم بود مدام فریاد زدم:ایول!ایول!ایول!
گوشی رو نگاه کردم دیدم بشر پیام داده و اطلاع داده...همون لحظه استاد هم بهم پیام داد و شخصا گفت تعطیله و به بقیه هم خبر بده...
از خوشحالی و ذوق زدگی خواب از سرم پرید!
پیام دادم و مریضا رو کنسل کردم..
همون لحظه مامانی هم پیام داد و صبح بخیر گفت ...
من و این همه خوشبختی محاله...
خدایا غلط کردم...آخرشی...!
ممنونیم از این خوشی های کوچک...