تو راهی
پامون رسید ترمینال دیدم بعععله هم کلاسی ما و همکلاسی اونا(نرجس اینا)هم هستن و خلاصه همسفریم باهم(البته نرجس با همکلاسیش هماهنگ کرده بود و از اومدنش خبر داشت).اینجوری شد که 5تا گیلانی های علوم پزشکی
صندلی های نزدیک هم نشستیم و راهی شدیم.
از شوخی ها و خنده هامون بگم: واسه اینکه حوصله مون سر نره شروع کردیم به بازی...گل یا پوچ،اسم بازی(آخر اسم یکی میشه اول اسم نفر بعد!)اسم فامیل آنلاین که سر این ترکیدیم از خنده!مهتاب میوه رو با ف گفت فارابی!
این وسطا هم هِی ما یه آجیل و خوراکی درمیاوردیم و دم به دقیقه دست من دراز میشد صندلی پشتی و تعارف میکردم به همکلاسی مون.مهتاب که اصلا به روی مبارکشم نمیاورد که همکلاسی اونم محسوب میشه
ساندویچ هم نفری دوتا کوچیک داشتیم که یکی از ساندویچ هامو دادم به همکلاسی جان
اونم چون نرجس ساندویچشو داد به همکلاسی جانش منم گفتم زشته همکلاسی جان ما احساس غریبی نکنه پیش غریبه ضایع بشه...والا...
کلا اون دونفر حال کردن تو اتوبوس یعنی
اونوقت واسه غذا نگه داشتن همکلاسی جان نرجس یه استکان چای براش میخره و میاره...بعد من و مهتاب یه بغضی میشینه تو گلومون و خیره میشیم به افق تا همکلاسی خودمونو پیدا کنیم...یعنی از همکلاسی هم شانس نیاوردیما!!!!!
بعدش هم که اتوبوس انقدررررررر کند راه میرفت که حوصله همه مون سر رفته بود...شروع کردیم به صحبت (مطمئنم مسافرای دور و برمون سرسام گرفتن از دست ما
)
از هر دری سخنی گفتیم...طولانی شدن مسیر هم فشار آورده بود شدید!قرار گذاشتیم با هم یه پولی جمع کنیم و یه ماشین دست دو بخریم و خلاصه سال آخری دلی از عزا در بیاریم
مسیر 7ساعته رو 8ساعت و نیم رسیدیم...ولی انقدر تو اتوبوس بهمون خوش گذشت که متوجه گذر زمان نشدیم و خستگی تو تنمون نموند.
میتونم بگم اولین بار بود تو این سه سال که واقعا تو راه بهم خوش گذشت!
بعدش هم که خدانگهداری!و رسیدن به سر منزل مقصود و دیدار با فرشته ها
