چقدر زود دیر میشه
کلی بچه ی قد و نیم قد
تا وقتی هوا روشن بود دزدکی میرفتیم تو باغ ننه جون و هرچی میوه و خیار بود چه کال چه پخته،هرچی بود و نبود درو میکردیم ...اما فقط کافی بود دایی بفهمه...هرکدوم یه سمت متواری میشدیم...دایی هم داد و بیداد که بابا صبر کنید حداقل برسه بعد بخورین،مریض میشین بلای جون مامان باباتون میشین...
دم غروب با یه حالت شرمندگی برمیگشتیم خونه و بعد از چند تا توبیخ انگار نه انگار اتفاقی افتاده با بی خیالی تو حیاط مشغول بازی و جیغ و داد میشدیم...
استپ یخی..گرگم به هوا...قایم باشک...
چقدر پری جر زنی میکرد...واااای خاطره ی گم و گور کردن دمپایی نوه ی دایی هیچ وقت یادم نمیره،خاطره ی دیوونه حرصی شده بود پرتش کرده بود وسط مزرعه..اون بنده خدا چقدر با غرغر دنبال دمپاییش گشت...خودمونم هرچی گشتیم پیداش نکردیم...
انقدر بازی میکردیم که وقت شام میشد و صدامون میکردن
بعد از شام هم کل نوه نتیجه ها تو سالن بزرگه میریختیم ...بچه بزرگا بیشتر حرف میزدن...ما کوچیکترا هم که پشتی هارو ردیف میکردیم واسه خونه سازی...
بعد یهو پسر دایی با یه عالمه خوراکی و آدامس و بادکنک میومد خونه و همه جییییییغ
آخر شب هم موقع خواب دایی گیر میداد بیاید براتون قصه بگم...که طبق معمول فقط شنونده داستان تکراری بزبزقندی من بودم..و هربار میون صحبتای دایی میپریدم و یه تیکه هاییش رو میگفتم...انقدر بیدار میموندم که دایی خوابش میبرد...
بزرگتر شدیم
سایه ی سر خاندان پر کشید
رفت و آمدا کمتر شد
مهمونی ها به شلوغی قبل نبود
هرکس رفت سیِ خودش و به نوعی راهش از بقیه سوا شد
تا رسید به الان
مهمونی باشه همدیگه رو می بینیم و سعی میکنیم باز مثل گذشته باشیم...مهمونی نباشه خبر از حال هم نداریم...
دیگه نه من میدونم تو دنیای اونا چی میگذره نه اونا از من خبر دارن...
کوچیکترین عضو فامیل هم موقع سربازیش رسیده...
خونه آقاجون رو دو تیکه کردن،یه سمتش رو دایی اینا زندگی میکنن،سمت دیگه هم پسردایی و خانوم بچه هاش..
اون حیاط بزرگه سر تقسیمات ارث یه قسمتاییش جدا شده...
اون درخت انجیر بزرگه بود!اونم قطعش کردن...درخت زغال اخته و اون سیب ترشه هم از بین رفتن...
شمعدونی های ننه جون هم که....
زود همه چیز تموم شد
دلم واسه بچگیا تنگ شده...