دیروز من
صبح با صدای صحبت های اهل خونه بیدار شدم...نگاهی به پنجره انداختم و حس کردم روشنی روز یه مقدار غیر عادیه!پنجره رو باز کردم و با صحنه ی سفید پوش حیاط مواجه شدم...و بالاخره برف سری هم به ما زد...
و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که حالا من با کی برف بازی کنم؟!
داداش سربازی!دوست و رفقا شهرستان!مامان سر درد!بابا سرماخورده!
کم کم داشتم بی خیال برف و برف بازی میشدم که یهویی!دخترخاله جان پیام داد ما داریم میایم!
خلاصه که عصر رفته کردیم سمت خانه ی خال جُون!
کوچشون هم بن بست!برف بازی اندکی انجام شد و بعد شوهرِ دخترخاله جان گفت با دریا چیکاره این؟!
ما هم که....
جون جون...
با مامان و خاله چپیدیم تو ماشین و پیش به سوی دریا...
شوهرِ دختر خاله جان که دیگه کبودمون کرد از بس گلوله برفی هاش محکم بود!ما هم در یک برنامه ریزی جانانه گلوله هارو آماده کردیم و در یک حرکت ناگهانی زدیم ناکارش نمودیم!...
بماند که از من کینه به دل گرفت گفت همه این آتیشا از گور توئه و تا تونست منو مورد لطف گلوله هاش قرار داد...
بسی خندیدیم
بسی دست و پایمان یخ زد
بسی عکس گرفتندی
بسی اینستا را پوکاندیم!
بسی خوش گذشت
بسی دوستشان داریم این جماعت را...
بسی جای بقیه ی فامیل خالی بود..
و چه بسیار بسی های دیگر...
پ ن:یزدان را سپاس
راستی!دریا تو روز برفی فوق العاده ست