رفته بودیم خرید.

از بساط دست فروشی کنار خیابون رد میشدیم که چشممون به جورابای رنگی رنگی افتاد...

برگشتیم که بگیم:آقا این جوراباتون چ.....!!!!!!

که تو همون حال موندیم!

درست می بینیم؟

آقای ...؟

بیمار روان؟

با یه شور و شوقی سلام علیک کردیم که حد نداشت...

شناختمون...با خوشحالی گفت خانم دکترای بخش کاردرمانی ؟ً!

باورمون نمیشد که اینجا می بینیمش...

گفت 5ماهی میشه که ترخیص شده...گفت حالش خوبه...

در پایان با کلی اصرار پول جورابا رو ازمون گرفت و گفت :«خیلی خیلی خوشحال شدم که دیدمتون..بازم بیاین.»

بگم اشک شوق تو چشممون جمع شده بود دروغ نگفتم.

آقای با شخصیت و مهربون و خوشنویس بخش روان!

چقدر خوشحالم که به زندگی برگشتی...

چقدر خوشحالم که دیدم حالت خوبه...

چقدر خوشحالم...

 

پ ن:خدایا سپاس