و اما سلام!
خودم اما...
از دلهره پرم!
دلهره ی شروع سال جدیدی که جدی ترین اتفاقات زندگیم باید توش رقم بخوره...
بهاری که آخرین بهار دانشجویی دوره ی لیسانس خواهد بود و تا سر حد جنون باید از این ماه های باقی مونده استفاده کنم...
دیشب استاد بهم پیاد داد:
من یه مشکلی برام پیش اومده لطف کنین به همکارانتون هم خبر بدین فردا کارورزی کنسله!
بماند که وقتی تو گروه مطرح کردم چقدر خندیدیم!آخه اصلا هیچ کدوم قصد نداشتیم بریم !
اما چیزی که یه کم اذیتم کرد لغت«همکاران» بود...
جو سنگینی که این واژه برام ایجاد کرد و بار دیگه ترم آخری بودن رو به رخم کشید...
ترم آخری که با تموم شدنش باید بریم پی زندگیمون ...
ترم آخری که نشون میده چقدر بزرگ شدیم، چقدر یاد گرفتیم، چقدر عاقل شدیم...
گفتن از غم و غصه ی دوری بچه ها بماند برای بعد..گفتن از دلتنگی ها و وابستگی ها بماند برای بعد...
در حال حاضر...
خدایا
من..دوستام..همکلاسی هام...هم اتاقی هام...
بیشتر از هر وقت دیگه ای به کمکت نیاز داریم...
تنهامون نذار...
.......
پ ن:تو این مدت هیچ میلی برای اومدن به وبلاگ نداشتم...یه مدت که اینترنتم بدجور ضعیف بود و صفحات رو به زور باز میکرد بعد هم مهمونی و خستگی و ...
پوزش از تمام دوستان و همسایه های وبلاگی...
تشکر فراوان از تمامی دوستانی که لطف داشتن و منت گذاشتن رو سر بنده ..یه دنیا از همگی ممنونم...
با تاخیر: سال نو همگیتون مبارک!!!! از صمیم قلب آرزوی بهترینا رو براتون دارم ..خیلی گُلین