شوخی
مادر در حالی که عینکش روی نوک بینی اش قرار گرفته مشغول خواندن کتاب است.
با لبخندی موزیانه کنارش قرار میگیرم و لپش را میکشم و میگویم:عسل کی بودی توووووووو؟؟؟؟!!!
و ناگهان دستم میخورد به عینک مادر و شاپالاق عینک از روی بینی اش می افتد پایین...
من:وای
نگاه خشمناک مادر:
و سکوتی که از صدتا فحش بدتر است!
وببخشید گویان و خنده ی از ته دل بنده:
پ ن1:مامانی موقع مطالعه بسیار جدی است
پ ن2:مامانی از اینکه تمرکزش را موقع مطالعه به هم بریزیم بدش می آید
پ ن 3: مامانی از اینکه لپش را بکشم هم بدش می آید
پ ن 4:ولی من این حرفا حالیم نیست
پ ن 5 :هلاک نگاه خشمناک مامان هستیم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۶ ساعت 13:57 توسط وارش(همان باران سابق)
|