مادر در حالی که عینکش روی نوک بینی اش قرار گرفته مشغول خواندن کتاب است.

با لبخندی موزیانه کنارش قرار میگیرم و لپش را میکشم و میگویم:عسل کی بودی توووووووو؟؟؟؟!!!

و ناگهان دستم میخورد به عینک مادر و شاپالاق عینک از روی بینی اش می افتد پایین...

من:وای

نگاه خشمناک مادر: و سکوتی که از صدتا فحش بدتر است!

وببخشید گویان و خنده ی از ته دل بنده:

 

پ ن1:مامانی موقع مطالعه بسیار جدی است

پ ن2:مامانی از اینکه تمرکزش را موقع مطالعه به هم بریزیم بدش می آید

پ ن 3: مامانی از اینکه لپش را بکشم هم بدش می آید

پ ن 4:ولی من این حرفا حالیم نیست

پ ن 5 :هلاک نگاه خشمناک مامان هستیم