از اول ترم خونه نرفتم...

هفته بعد کارورزیا تموم میشه و شروع فرجه های ماست.

نه حال اینجا موندن دارم نه حال خونه رفتن..

مسافرت؟دو هفته ای؟کجا؟تنهایی؟بقیه میرن خونه هاشون!

از طرفی بعد از امتحانمون بچه هارو دعوت کردم خونه،قراره بریم گیلان گردی...

 

نه

بهتره برم خونه..

کاش زودتر تموم بشه و برم...حالا که فکرشو میکنم دلم برای خونه و خونواده تنگ شده

دلم برای اتاق ساده ی دوست داشتنیم تنگ شده...

دلم برای خلوت تنهاییم تنگ شده...دلم لک زده برای آرامش

آرامشی که فقط تو اون خونه و کنار اون آدما به دست میاد..

یه آزمایشی بود میخواستم انقدر خونه نرم تا دلم تنگ بشه...و الان انگار وقتش رسیده...

...

دلم واسه خوابیدن تو اتاقم تنگ شده...واسه سکوت دوست داشتنی اونجا...

واسه اینکه برقو که خاموش میکنم هیچ کس جز خودم بیدار نیست...

حتی واسه اینکه شب بدون هندزفری ترانه گوش بدم تنگ شده...

همین چیزای به ظاهر کوچیک و ساده ...

و

مامان..بابا..داداش...

برم و تو آغوششون بچه بشم دوباره

با خیال راحت بچه بشم

بدون نگرانی

 

یه وقتایی لازمه از سرسختی دست بکشی...

به دستایی که دارن هر روز سنگا رو جا به جا میکنن استراحت بدی..

به پاهای تاول زده ت،به ریه های غبار گرفته ت ؛ به فکر پریشونِ نا آرومت ...