هر چی که میگذره بیشتر به این نتیجه میرسی که :«یاد بعضی نفرات روشنم میدارد ؛ غیر اونا رو دیگه بی خیال!»

 

داره درمورد دختر فلانی صحبت میکنه که دیدی؟خانوم خانوما عکس دوست پسرشو گذاشته اینستا!

گفتم قرار نیست هر کس مثل تو فکر نمیکنه بد باشه! اصلا عکس دوست پسرشم بذاره،خیلی هم به هم میان.

مامان و خاله هم تایید کردن.

یه کمی زیر چشمی نگاهم کرد و بحث عوض شد...

اندکی بعد خاله جان رو کرد سمت من که ارشد رو دیگه فعلا بی خیال شو اول ازدواج کن!ما دلمون جشن میخواد!

منم از سر شوخی گفتم اگر به خیال جشن میگین ، خیالتونو راحت کنم ما قصد نداریم عروسی برگزار کنیم میخوایم به جاش بریم مسافرت خوش بگذرونیم...

بعد فرد مورد نظر با یه لحن خاصی تیکه میندازه که:پس هماهنگیا رو هم انجام دادین باهم...

یه نگاهی میندازم بهش،هرچی دقت میکنم چیزی از شوخی نمیبینم...با این حال خودمو میزنم به اون راه و نگاه ازش میگیرم...

اندکی بعد به بهانه اینکه شماره دختر عموم رو بهش بدم سرک میکشه تو گوشی و مخاطبان بنده!

بازم چیزی نمیگم...

عکس یکی از بچه ها رو میخوام به خاله نشون بدم،بین عکسای دسته جمعی کلاسه..کنار خاله میشینه و زوم میکنه رو عکسا

میگه این پسره قیافه ش چقدر شبیه شمالیاست!

میگم آره خب گیلانیه.

ابرویی بالا میندازه و سرشو تکون میده میگه که اینطوووور.خوش قیافه هم هست!

 

در اینکه تو ذهنش کلا داره داستان میبافه در مورد من شکی نیست...

خونه هم که اومدیم از این چیزا که صحبت کردم مامان گفت:تو جمع نبودی زیاد،روی تو حساسن...

گفتم مامان جان پس وقتی میگم من دوست ندارم با اینا ارتباط داشته باشم نگو چرا خودتو میگیری!حرف اونا رو تکرار نکن..این گرفتن نیست...رفتاراشون اذیتم میکنه،مجبور که نیستم تحمل کنم...اهل حرف زدنم که نیستم همون ارتباطمو کم کنم بهتره.سال بعد طرحمم جور شد کلا دور منو خط بکشین..

 

 

خب من واقعا دلم میسوزه اون همه خوش گذرونی ها و دور همی های گذشته رو بخوام فقط به خاطر وجود دو نفر نادیده بگیرم و دیگه تو این جمع ها شرکت نکنم.

من واقعا دوسشون دارم،کلی باهاشون میگم و میخندم و خوش میگذره.کینه ای هم نیستم،هرچی که تا حالا اون دو نفر گفتن رو سعی کردم فراموش کنم، ولی دیگه بسه نه؟ من نمیتونم تحمل کنم زندگی من بشه سوژه ی داستان سازی یه عده!

هوم؟!