سلسه ی موی دوست حلقه ی دام بلاست

هرکه دراین حلقه نیست فارغ از این ماجراست...

 

 

داشتم به رخداد ها فکر میکردم...گذشته رو یه همی زدم و یه چیزای خیلی قشنگی رو به یاد آوردم.

به سال های دبیرستان فکر کردم،روزای بلاتکلیفی کنکور که بالاخره کدوم رشته؟غیر از پزشکی رشته ای رو نمیدیدم که بتونه روحم رو ارضا کنه،به پزشکی و سختی هاش هم که فکر میکردم حس میکردم توان زندگی باهاش رو ندارم.

مونده بودم...الان تمام اون دعاهام رو یادم میاد که میخواستم خودش یه راهی رو بذاره تو مسیرم که مناسب باشه با معیار هام...گفتم تلاش ازمن تهش با خودت...

و بعد یهو اون برنامه تلویزیونی و جرقه ی کاردرمانی تو ذهنم!که خود همون چیزی بود که من انگار همیشه دنبالش بودم...

و بعد آرزوی بعدی:زندگی خوابگاهی و دانشگاه راه دور!با هدف سختی کشیدن و بزرگ شدن...زندگی با آدمای مختلف که از جنس من نباشن و زمین تا آسمون فرقشونه باهام،و من همه ی تفاوت ها رو ببینم و صبوری رو یاد بگیرم...

و همون شد که میخواستم

همه چیز همون شد که میخواستم

همون راه و همون معیار ها....با یه ترتیب خاصی دارن برام پیش میرن

و من الان دارم با یه نگاه متعجبی به این روند نگاه میکنم و بیشتر از همیشه خم میشم در برابر این بزرگی...

این رشته،این دانشگاه،این محیط زندگی،دوست ها و آدم هایی که تو این مدت دو سال و خورده ای باهاشون در ارتباط بودم و زندگی کردم،تمام اتفاقات خوب و بد و یهویی که برام پیش اومده...

و حتی همین تابستون که داشتم به هنر و کارهای فرعی فکر میکردم و یهو اومدم خوابگاه دیدم هم اتاقی های جدید همونایی هستن که دارن منو هل میدن به پرداختن به این علایق ...شعر خوانی...خطاطی...ورزش رزمی...آرامش روحی ...حتی آشپزی! و خیلی چیزای دیگه

 

یکی کار خودش رو خوب بلده این وسط.شاید ما فراموش کنیم چی خواستیم ولی اون یادش میمونه و همه چیز رو به موقعش آماده میکنه