میگن آدما لحظه های آخر عمرشون گذشته شون میاد جلو چشماشون.

الانم ساعتای آخره نود و چهاره و من ناخودآگاه اتفاقات خوب و بد این یک سال داره تو ذهنم تداعی میشه(نکنه دارم میمیرم)

عیدش که فوق العاده بود،به کل فامیل خوش گذشت،از لحظه ی تحویل سالش بگیر که بعد سال تحویل با دختر خاله پسرخاله تا 4 صبح دریا بودیم و خوش گذروندیم ...تا برسیم به 14 فروردین که جشن عقد کنان دختر دایی بود.

بعدش امتحانات سخت پایان ترم اونم با زبون روزه

تابستون گرم و مسافرت و کلی خوش گذرونی...

شروع ترم جدید با کلی انرژی و خنده و شادی

ولی بعدش یه دلخوری از هم اتاقیم که دیگه خیلی رو اعصابم بود و بعد از تحولی عظیمتو وجودم ،ترجیح دادم برای حفظ آرامشم دور این آدم رو کلا خط بکشم...

 

و اما این قطع ارتباط واسه منی که تا حالا با کسی قهر نبودم و خصومتی نداشتم خیلییییییییی سخت بود،اونم کسی که باهاش داری تو یه اتاق زندگی میکنی و از شانس بدت هم کلاست هم هست و کلا 24 ساعت جلو چشماته!!!

(البته عرض کنم من فقط چند باری تو خونه با داداشم سر مسائل الکی و کل کل قهر بودم که ازین قهر الکی ها بوده...وگرنه کلا اهل قهر نیستم و معتقدم آدم عاقل با حرف مشکلش رو حل میکنه و قهر واس بچه هاست...با این خانم هم از اول آشنایی من سکوت پیشه کرده بودم و نمیتونستم اخلاقاش روتحمل کنم و بعد از اون دلخوری که بچه های اتاق هم حق رو به من داده بودن ،باز قصد قطع رابطه نداشتم و ایشون خودشون قهر فرمودن....ما هم گفتیم چه بهتر!)

بله داشتم عرض میکردم:

بعد از این قهر، یه ذره که گذشت انقدر رفتارای خودمو و اون خانم رو مقایسه کردم و خودمو قضاوت کردم که به یه چیزای مهمی تو شخصیت خودم پی بردم:

من کلا جوری تربیت شدم که به همه ی آدما چه کوچیکتر از من چه بزرگتر احترام بذارم  و حتی اگر کسی منو رنجونده باشه هم سعی میکنم احترامشو نگه دارم و سکوت کنم و به روی خودم نیارم که ناراحت شدم ..شایدم به خاطر همین بوده که میگم تا حالا با کسی قهر نبودم و کسی هم تا حالا با من قهر نکرده

اما قهر این خانم باعث شد من به خودم بیام

که آقاااااااااااااا واسه کسی بمیر که برات تب لت بگیرههههههههههه؟چرا احترام الکی؟واسه کسی احترام قائل باش که لیاقت داشته باشه...چرا وقتی از کسی ناراحت میشی سکوت میکنی؟و بعد جوابشو تو خلوتت به خودت میدیچرا خودتو داغون میکنی؟خوب مازوخیسمی! اونو داغون کن

انقدر که تو مراعات بقیه رو میکنی آیا کسی هم مراعات تو رو میکنه؟مراقب قلب تو بوده که مبادا بشکنه؟

والا بوخودا....خلاصه قهر این خانم باعث شد که من خودمو از یه سری قید و بند های الکی که موجب خود آزاری میشد رها کنم و تا حالا موفق بودم.

درس بزرگی که تو سال 94 گرفتم همین بود...همین که تو ارتباط با آدما اول راحتی و آرامش خودمو در نظر بگیرم...اگر از اخلاق کسی خوشم نمیاد ورفتارش اذیتم میکنه مجبور نیستم هم چنان عین بوووووووق ارتباطم رو به شدت قبل باهاش حفظ کنم وبا خوش بینی خرکی سرم رو بگیرم بالا و بگم به به چه هوایی،من خیلی خوشحالم!

مثلا وقتی یه بار یه نفر شاید ناخواسته ناراحتم کرد توقع داشت که من ناراحت بشم،ولی وقتی دید من ککم هم نگزیده به خودش جرات داده که باز هم بتونه  ناراحتم کنه و لابد پیش خودشم فکر کرده یارو بلانسبت چه با جنبه ست!(اینجا عبارت باجنبه ایهام از یک حیوان مظلوم و بسیار نجیب و سر به زیره که معرف حضور همه هست و نیازی به نام بردن نیست! )

چند ماهی هست که دارم خودمو عادت میدم به این رفتار جدید.دارم یاد میگیرم تو رابطه ها اولین چیز آرامش خودمه...این که ارتباط با یکی به من حس خوب بده و حداقل بعد گذروندن ساعاتی با اون فرد موقع خداحافظی با یه روان خسته و متشنج برنگردم خونه.

راستش سکوت کردن خوبه.

ولی واسه کسی که خونسردی تو ذاتش باشه و کلا آدمی نباشه که ناراحت بشه؛

نه مثل من که سکوت میکنم به قیمت ناراحتی و رنجش خودم...والا رویه سابق رو پیش بگیرم کل موهام سفید میشه مرض اعصاب میگیرم

 

به هر حال امیدوارم اگر این رفتار جدید من درسته ،بتونم قشنگ تو وجودم تثبیتش کنم.

در پایان باید متشکر هم اتاقیم باشم که بانی خیر شد که من به خودم و زندگیم بیشتر اهمیت بدم و براش دعا میکنم همیشه خوش باشه و زندگیش به کامش بگذره و اینکه تو قلب من دیگه هیچ دلخوری ازش نیست و بخشیدمش......

 

پ ن:باید اضافه کنم که من قصد ندارم ازین به بعد از رفتار هرکسی بدم اومد کلا دورشو خط بکشم و باهاش کات کنم؛ من فقط قراره از اون احترام گذاشتن افراطی دست بردارم  و به حد تعادل و معمول برسم.و خودمو دیگه انقدر اذیت نکنم.