از اونجایی که «ما را همه شب نمیبرد خواب...» تا نزدیک اذان صبح معمولا بیدارم.خوب میدونم این بی خوابی ها کلی ضرر داره برام،ولی بدخواب شدم،چه کنم؟!

اما بدخوابیه و هزار جور دردسر دیگه...هزار جور فکر...هزار جور مشغله ذهنی...که ته همه اینا یه بغض میشه و میچسبه بیخ گلوم؛که خودمم نمیفهمم چطور میشه که یهو به خودم میام میبینم الانه که بزنم زیر گریه.

اصلا میدونین چیه؟شب خوب نیست...نه که خوب نباشه،اگر بی خوابی بزنه به سر آدم خوب نیست...اصلا شب یه خاصیتی داره که همه حس ها و مشغله های ذهنی ضربدر 100 میشن و عین بختک راه نفست رو میبندن.

 

این روزا خیلی دلم گرفته...مامان و بابا نگرانم شدن...مجبوری جلوشون میگم و میخندم که بفهمن حالم خوبه.

آره خوبم،فقط یکم خل شدم.درست میشم.