همه چیز خوب پیش میره و یهو دنیا به طرز احمقانه ای غیر قابل تحمل میشه...

این روزا مدام دارم به این فکر میکنم که نبود عاطی به عنوان هم خونه خیلی بهتر از بودنشه...

البته مدام هم سعی دارم این فکر رو از ذهنم بندازم بیرون؛ ولی خب کم کم یه چیزایی هی رو میشه و تازه میفهمی چه اشتباهی کردی...

هر چقدر هم با هم بگیم و بخندیم، ولی یه سری اخلاقاش داره آزار دهنده میشه...

البته این اخلاقا همیشه بوده ولی نمیدونم چرا هی جدیدا داره بیشتر به چشمم میاد...

...

وحالا دقیقا تو این روزایی که حالم نا مساعده

من باید شاهد نگاه های خیره به افق دکتر باشم

باید عاطی اینجوری با ندونم کاریاش و بدون اینکه بخواد،اذیتم کنه

باید ثنا تو مرکز هی بدقلقی کنه و انقدر به خودم فشار بیارم که حالا از درد کمر نتونم خوب بخوابم...

روزا هم هی داره کوتاه تر میشه و منم هی برنامه هام رو باید فشرده تر کنم...

این در حالیه که هنوز به صورت جدی شروع نکردم به خوندن...

هنوز باشگاه ثبت نام نکردم تا یه کم قدرت بگیرم و سر دو تا مریض انقدر سریع بدنم وا نره...

یه باشگاه کوهنوردی  هم امروز دیدم شماره ش رو یادداشت کردم،وقتشه به /ارزوی دیرینه م جامه ی عمل بپوشونم

فردا هم باید برم با سر پرستار مسخره ی بخش صحبت کنم و بهش بگم پنج شنبه و دوشنبه رو نمیام...واسه منم رئیس بازی درنیاره که بدجور آماده م بکوبمش...

والا به خدا...

پرستار جماعت از کی تا حالا تو کار کاردرمان دخالت میکنه؟

نمیدونم اصلا شاید بهتر باشه از این بیمارستان مسخره بزنم بیرون و برم جای دیگه که علاقه بیشتری دارم..

با حیطه روان اصلا مشکلی ندارم به هر حال کارمه و دوسش دارم..ولی بخشش که تو قسمت بستری قرار گرفته و مدام چند تا پرستار فضول میان نگاه کنن ببینن داری چیکار میکنی رو اعصابه...

 

نیازمند آرامش

بی خیالی

رهایی از دنیای فانی و روزمرگی های مسخره

نیازمند حال خوب

نیازمند خنده های از ته دل

نیازمند فهم بیشتر برای یک عده

نیازمند آدم دیدن

نیازمند خوشی..

 

....